سيد ظهير الدين مرعشى
98
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
و به سلطان گفت : كه بدين نوع با ايشان بر نمىآييم الّا به لطف و مرحمت . سلطان نزد اصفهبد فرستاد كه ما نگفته بوديم كه سنقر با شما محاربه و مجادله كند ! از آنچه رفت درگذشتيم . اما بايد فرزندى را نزد ما بفرستندى تا با ما همراه باشد . اصفهبد گفت : فرزند را وقتى خواهم فرستاد كه سلطان سوگند بخورد كه با ايشان به عنايت باشد ، و خويشى بكند . سلطان همچنان عهد كرد و سوگند بخورد ، و اصفهبد با فرزندان مشورت كرد كه كدامين ارادت رفتن داريد ؟ نجم الدوله قارن گفت : چون لشكر را من شكستم بدين عهد اعتماد ندارم و نمىتوانم رفت . علاء الدوله على قبول كرد و گفت : من مىروم . او را با يك هزار سوار و يك هزار پياده روانه كرده و او را به راه سمنان بفرستاد و به اصفهان رفت . سلطان ، امرا و معارف را به استقبال روانه كرد و نزديك خود فرود آورد ، و به ميدان چوگان و گوى و شكارگاه تجربه كرد . همهء احوال و افعال او را پسنديده كرد ، و در نشست و خاست و توقير و احتشام به اعلى مراتب مشاهده نمود . و به شكارگاه فرمود به رسم ولايت خود ژوبين بيندازد . چون بينداخت ، آن مقدار كه تير ايشان مىرفت ژوبين هم برفت . سلطان فرستاد كه مراد تو چيست تا برآوريم ؟ گفت : مراد من خدمت سلطان است و فرمان بردارى و خشنودى او ؛ و آرزوى ديگر ندارم . معارف درگاه او را بر آن رغبت نمودند كه با سلطان خويشى بكند . او گفت : چون سلطان عنايت مىفرمايد ، اين شفقت در حقّ برادر من نجم الدوله قارن بكند كه مهتر و حاكم و مخدوم من او است . سلطان را اين سخن پسنديده آمد و خواهر خود را به نجم الدوله قارن داد ، و اصفهبد علاء الدوله را با نوازش بسيار نزد پدر فرستاد . چون علاء الدوله به سارى رسيد . پدر فرمود كه نزد برادر برود و خدمت به جاى آرد . چون به در سراى برادر رسيد ، بار ندادند ، « 1 » بازگشت ، و پيغام داد كه من به رضاى پدر پيش تو آمده بودم . چون بار نمىدهى « 2 » ، بعد از اين نخواهم آمد . پدر ، نجم الدوله
--> ( 1 ) - در اصل : باز ندادند . ( 2 ) - در اصل : باز نمىدهى .